شمارهٔ ۷۹۹
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
زاهد ما دوش باز در ره بت پا نهاد
دین قلندر گرفت خانه یغما نهاد
دل که به تسبیح داشت در خم زنار بست
سر که به محراب بود پیش چلیپا نهاد
گفت صنم زان ماست هر که همه تر کند
داشت کهن خرقه ای در خم صهبا نهاد
پایه آن آفتاب هست بغایت بلند
کس نرسیدش جز آنک بر دو جهان پا نهاد
محو خرد کرد عشق در طلب جان نشست
دست چراغم بکشت دست به یغما نهاد
ذوق می لعل گون پیر خرد در نیافت
لذت طفلانش نام پسته و خرما نهاد
راند به دلها سمند نعل در آتش فگند
تافته چون برکشید بر جگر ما نهاد
کرد تقاضای جان دید کباب جگر
پیش سگان درش مزد کف پا نهاد
سیل غمش در رسید آب ز سر در گذشت
صبر و خرد حمله کرد رخت به صحرا نهاد
سر ز درش برده بود خسرو مسکین که عشق
موی کشانش ببرد باز همان جا نهاد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş