شمارهٔ ۸۰۹
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
روی نکو بی وجود ناز نباشد
ناز چه ارزد اگر نیاز نباشد
راه حجاز ار امید وصل توان داشت
بر قدم رهروان دراز نباشد
مست می عشق را نماز مفرمای
کان که بمیرد بر او نماز نباشد
مطرب دستانسرای مجلس ما را
سوز بودگر چه هیچ ساز نباشد
بنده چو محمود شد خموش که سلطان
در ره معنی به جز ایاز نباشد
حیف بود میل شه به خون گدایان
صید ملخ کار شاهباز نباشد
پیش کسانی که صاحبان نیازند
هیچ تنعم ورای ناز نباشد
خاطر مردم به لطف صید توان کرد
دل نبرد هر که دلنواز نباشد
کس متصور نمی شود که چو خسرو
هندوی آن چشم ترکتاز نباشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş