شمارهٔ ۸۲۲
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
چون بینم اینکه رویت در چشم دیگر آید
کز دیده های خود هم چشم مرا در آید
چون از حسد بمیرم آن دم که تو در آیی
چون جان عشقبازان با تو برابر آید
خام است کز تو جویم بر خود نوازشی را
شاهین ز بهر زحمت نزد کبوتر آید
اشکم رسید و دریا بازم به لب در آمد
دستم بگیر زان پیش اکنون که برتر آید
دی در رخت ببستم دیده ز بس شکایت
بدبخت در ببندد دولت چو از در آید
وه کاین چه عیش باشد نه زنده و نه مرده
نی بر سرم تو آیی نی عمر بر سر آید
باطل بود شنیدن دعوی عشق از آن کس
کش با جمال جانان پهلو به بستر آید
زینسان که در خیالت گم گشتم ار بمیرم
چه شبهه گر ز گورم هر دم گیا برآید
فرهادوار باید مشتاق گفت شیرین
کش گفته های خسرو در عشق باور آید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş