شمارهٔ ۸۳۰
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
دل بی رخ تو صورت جان را نمی شناسد
جان بی لب تو گوهر کان را نمی شناسد
چندین چه می کند آن زلف بر جمالت
یعنی که چشم زخم جهان را نمی شناسد
نرگس به زیر پات چرا دیده را نمالد
یا کور شد که سرو روان را نمی شناسد
کوچک دهانت بر دم سرو رهی چه خندد
یعنی که غنچه باد خزان را نمی شناسد
فریاد من ز صبر که با هجر می نسازد
شک نیست که قدر و قیمت آن را نمی شناسد
در خسرو شکسته نظر کن که در فراقت
دیوانه گشته پیر و جوان را نمی شناسد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş