شمارهٔ ۸۶۹
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
هر روز چشم من به جمالی فرو شود
این دل که پاره باد گرفتار او شود
ای روی این دو دیده بدبین من سیه
تا بهر چه به دیدن روی نکو شود
شوخی که دل ز من ببرد وز برای لاغ
آید درون سینه و در جستجو شود
گویم بگوی با من مسکین حکایتی
گوید میان هر دو لبم گفتگو شود
با آنکه دیده هرگز ازو مردمی ندید
هم در دو دیده مردم چشمم همو شود
شرمنده گشت اشک من از چشم من چنانک
هر لحظه آب گردد و در خود فرو شود
ابرو کشد به گوش و زنخ را کند نگاه
چوگان نهد به دوش و به دنبال گو شود
امسال خود به دام بلایی فتاده ام
کز وی به هر دمم غم صد ساله نو شود
گویم فتاده را بکش از خاک گویدم
ارزد بدین قدر که قد من دو تو شود
هر چند کآب روی نباشد چو آب جوی
هر روز آبرویم ازو آب جو شود
آرد هم از پی لب او آب در دهان
ار دور چرخ گر گل خسرو سبو شود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş