شمارهٔ ۸۷۳
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
بر من کنون که بی تو جهان تیره فام شد
ای شمع جان در آی که روزم به شام شد
تو خوش به ناز خفته که عیشت حلال بادت
مسکین کسی که خواب به چشمش حرام باشد
هر مرغ شاد با گل و هر سرو در چمن
بیچاره بلبلی که گرفتار دام شد
ناز و کرشممه ای که کنی هر دم ای صبا
می زیبدت که پیش تو سلطان غلام شد
در آستانت لاف رسیدن کرا رسد
آن را که زیر پای دو عالم دو گام شد
گفتی نه ای تمام به عشق آری این سخن
دانی چو بشنوی که فلانی تمام شد
بدنامی است عشق بتان دور به زما
آن عاشقی که دور ز ما نیکنام شد
دی آن کلاه زهد که صوفی به فرق داشت
بر دست ساقیی چو تو امروز جام شد
خسرو که زیست با همه خوبان به توسنی
اینک به نیم چابک عشق تو رام شد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş