شمارهٔ ۸۸۱
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
چشمت که قصد جان من ناتوان کند
گویم مکن به قصد دل همان کند
مرغ دل آشیانه به زلف تو می کند
چون طوطیی که میل به هندوستان کند
آن کس که مانده بسته سودای زلف تو
سودش همین بود که دلی را زیان کند
از نردبان زلف تو هردم به آفتاب
آسان رسد ولیک شبی در میان کند
شمعی که پیش روی چو ماه تو بر کنند
از تیغ گردنش بزنم گر زبان کند
از دست دیر آمدن و زود رفتنت
روزی هزار بار دل من فغان کند
خسرو چو در تو می نرسد باری ار به لب
دل را بر آب دیده نشاند روان کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş