شمارهٔ ۹۳۱
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
چو نقش چشم توام در دل حزین گردد
مرا نفس به دل خسته تیغ کین گردد
ترا به دیده کشم لیک غیرتم بکشد
که با تو مردمک دیده همنشین گردد
شده ست خاک به کویت هزار عاشق بیش
بدین هوس که ته پای بر زمین گردد
کجا سلامت دلها به کوی تو جایی
هزار بار بلا گرد عقل و دین گردد
چه پرسیم غم شبها که چون رود تا روز
تمام شب بدنش چون تو نازنین گردد
قبول تو نشود قطره های خون از چشم
اگر چه حقه من لعل راستین گردد
خیال بوسه همی گرددم به سینه ولی
کجاست بخت که اندر دلت همین گردد
شبی که خواهم دل را سبک کنم با خویش
غم آیدم به دل و کوه آهنین گردد
در اهل شهوت خسرو مجوی عشق که عقل
چو هست ذوق مگس گرد انگبین گردد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş