شمارهٔ ۲۱ - جواب پسر
ا امیرخسرو دهلوی
0
Altın Yaprak
گفت به حاجب که بشه باز پوی
خدمت من گوی و پس آنگه بگوی
با منت از بهر تمنای ملک
خام بود پختن سودای ملک
پخته ای آخر دم خامان مزن
من زتو زادم نه تو زادی زمن
ملک به میراث نیابد کسی
تا نزند تیغ برایش بسی
نیستم آن طفل که دیدی نخست
بالغ ملکم به بلاغت درست
خرد مخوانم که ز دور زمن
داد خدا دور بزرگی به من
جز تو کسی گر دم این در زدی
سرزنش تیغ منش سر زدی
لیک تویی چون به پی این سریر
من ندهم گر تو توانی بگیر
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş