شمارهٔ ۲۰۹
ک کوهی
0
Altın Yaprak
سلطان عشق خیمه چو در لامکان زده
یک جلوه در جهان مکین و مکان زده
یک لمعه از لوامع خورشید روی او
بر ماه و بر ستاره و بر آسمان زده
تا برده باد بوی گل روی او به باغ
بلبل هزار نعره بهر بوستان زده
چون شد یقین که غیر تو کس نیست در جهان
اهل یقین نیند در این ره کمان زده
در جام آفتاب می لعل هر زمان
جانم بیاد لعل لب دلستان زده
وصف لبش چو روز و شب اندر زبان ماست
زانیم چه غم که درد و جهانم زبان زده
از هر دو کون خاطر کوهی چه فارغست
سر با سگان کوی تو بر آستان زده
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş