غزل شمارهٔ ۲۰۹
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
جان شیرین گر قبول چون تو جانانی بود
کی به جانی باز ماند هر که را جانی بود
آب چشم و جان شیرین را کجا دارد دریغ
هر که او را چون خیال دوست مهمانی بود
از خیال غمزه غماز کافر کیش او
هر زمانی بر دل من تیربارانی بود
نامسلمان چشم ترکت را نمی دانم چه بود
زانکه دایم در پی خون مسلمانی بود
با خیال روی و مویش عشق بازد روز و شب
هر کجا با بنده ماهی در شبستانی بود
با ملامت یار شو گو از سلامت دور باش
هرکه او در عاشقی خواهد که سلمانی بود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş