شمارهٔ ۵۴
ک کوهی
0
Altın Yaprak
دست عشق آمد گریبانم گرفت
دست دیگر رشته جانم گرفت
کش کشانم برد تا درگاه خویش
در دلم بنشست و ایمانم گرفت
آفتاب روی لاشرقی او
شرق و غرب و طاق و ایوانم گرفت
اول و آخر ندیدم غیر او
ظاهر و باطن چو یکسانم گرفت
نیم شب از آفت ریب المنون
در خم زلف پریشانم گرفت
از طفیل من دو عالم آفرید
نوع دیگر خواند وانسانم گرفت
دانه خال رخ خود را نمود
وز بهشت عدن آسانم گرفت
گشتم از ایمن چو تو در کار چرخ
در پناه خود چو سلطانم گرفت
باز کوهی چشم مست آن غزال
همچو آهو در بیابانم گرفت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş