شمارهٔ ۱۷۴
ش شمس مغربی
0
Altın Yaprak
مرا به خلوت جان دلبریست پنهانی
که هست جان دلم در جمال او فانی
در آنمقام که جانان جمال بنماید
بود مقام دل و جان فنل و حیرانی
سریر سلطنت ذات ایزدیست دلم
چنانکه عرش مجید است عرش رحمانی
ترا به حسن و جمال آنچنان که ثانی نیست
مرا بعشق تو هم نیست در جهان ثانی
کجا برم دل و جان را که در مقام فنا
تو هم دلی بحقیقت مرا و هم جانی
ز من تو جمله ربودی و جمله ام گشتی
چو جمله ام تویی اکنون مرا چه میخوانی
تویی مرا بدل دل اگر چه دلداری
تویی مرا عوض جان اگرچه جانانی
ز چشم من همه و اکنون تویی که میبینی
ز عقل من همه اکنون تویی که میدانی
ز مغربی بشنو بعد ازین اگر شنوی
ز او ندای انالحق و قول سبحانی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş