شمارهٔ ۲۹
ش شمس مغربی
0
Altın Yaprak
هیچکس را اینچنین یاری که ما را هست نیست
کس ازین باده که ما مستیم او سرمست نیست
قامتش را هست میلی جانب افتاد کسان
کو بلندی در جهان کاو را نظرها پست نیست
هست با بست سر زلفش دل ما در جهان
ورنه چیزی را دل ما در جهان پست نیست
دل بدان عهد است دل پیمان که با دلدار نیست
خود دلی کاو عهد آن دلدار را بگسست نیست
هیچ کس را دل ز دام زلف او بیرون نجست
اینکه بتواند دلی از دام زلفش جست نیست
زلف او گر می کند تاراج دلها حاکم است
هر چه او خواهد کند بر وی کسی را دست نیست
گر مرا در دست بودش جان نثارش کردمی
چون کنم چیزی نثارش کان مرا در دست نیست
باید اندر عشق او از خود بکل وارسته شد
کان که در عشقش بکل از خویشتن وارست نیست
از پی پیوند او از خویشتن باید برید
بی بریدن زان که هرگز کس بدو پیوست نیست
هستی ای گر مغربی را هست آن هستی اوست
مغربی را اینکه از خود هیچ هستی هست نیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş