شمارهٔ ۴
ش شمس مغربی
0
Altın Yaprak
ای جمله جهان در رخ جانبخش تو پیدا
وی روی تو در آینۀ کون هویدا
تا شاهد حسن تو در آیینه نظر کرد
عکس رخ خود دید بشد واله و شیدا
هر لحظه رخت داد جمال رخ خودرا
بر دیده خود جلوه بصد کسوت زیبا
از دیده عشاق برون کرد نگاهی
تا حسن خود از روی بتان کرد تماشا
رویت ز پی جلوه گری آینه ای ساخت
آن آینه را نام نهاد آدم و حوا
حسن رخ خود را به همه روی در او دید
زان روی شد او آینه جمله اسما
چون ناظر و منظور تویی غیر تو کس نیست
پس از چه سبب گشت پدید این همه غوغا
ای مغربی آفاق پر از ولوله گردد
سلطان جمالت چو زند خیمه به صحرا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş