شمارهٔ ۵۹
ش شمس مغربی
0
Altın Yaprak
ساختی از عین خود غیری که عالم این بود
نقشی آوردی پدید از خود که آدم این بود
هر زمان آری برون از خویشتن نقشی دگر
یعنی از دریای ما موج دمادم این بود
هستی خود را نمودی در لباس مختلف
یعنی آنچه عالمش خوانند و آدم این بود
برنگین خاتم دل گشت نامت منقش
دل ترا چون خاتم آمد نقش خاتم این بود
جامع ذات و صفات عالم و آدم بکل
احمد آمد یعنی این مجموع عالم این بود
اسم اعظم را جز این مظهر نباشد در جهان
بگذر از مظهر که عین اسم اعظم این بود
فاتح باب شفاعت خاتم ختم رسل
آنکه فتح و ختم شد او را مسلم این بود
آخر سابق که نحن الاحزون السابقون
آنکه در گل آمد و بر گل مقدم این بود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş