شمارهٔ ۷
ش شمس مغربی
0
Altın Yaprak
به دست خویش چهل صبح بامداد الست
ندید تخم گلی تا نکشت در گل ما
چه ماه بود که از آسمان فرود آمد
نشست خوش متمکن به برج منزل ما
ملک که بود که افتاد در چه بابل
چه سحرهاست در این قعر چاه بابل ما
چه موج ها که پیاپی همی رسد هر دم
ز جوش و جنبش دریای او به ساحل ما
هزار نقش به یک لحظه می پذیرد دل
ببین چه نقش پذیر است قلب قابل ما
به هر گره که وی از زلف خویش بگشاید
از او گشاده شود صد مشکل ما
اگر ز حضرت ما آرزوی مقبولی ست
بیا ز هندوی او شو که هست مقبل ما
چو مغربی نظر از عین کاینات بدوز
اگر کمال طلب می کنی ز کامل ما
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş