شمارهٔ ۷۳
ش شمس مغربی
0
Altın Yaprak
جانم از پرتو روی چنان می گردد
که دل از آتش او آب روان می گردد
هرچه پیداست نهان می شود از دیده جان
چون بر آن دیده جمال تو عیان می گردد
هرکه از تو اثر نام و نشان می یابد
از خود او بی اثر و نام و نشان می گردد
چون ز جان جان جهان جمله نهان گشت به کل
آنچه جان طالب آن است همان می گردد
دل چو کونی است که اندر خم چوگان وی است
روز و شب بی سر و بی پای از آن می گردد
حسن مجموع جهان در نظرم می آید
چون که بر روی تو چشم نگران می گردد
چو بتم گه به لطافت نظری می فکند
ز لطافت تن من جمله چو جان می گردد
گرچه پیداست رخ دوست چو خورشید ولی
هم ز پیدایی خود باز نهان می گردد
آنکه او منعقد جان و دل مغربی است
مغربی در طلبش گرد جهان می گردد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş