شمارهٔ ۷۶
ش شمس مغربی
0
Altın Yaprak
رخت گرچه چو خورشید فلک مستور می باشد
دلم هم در فروغ خویشتن مستور می باشد
نقابی نیست رویت را به جز رخت دایم
نقابی گر بود مهر رخت را نور می باشد
به ما نزدیک نزدیک است و از ما دور دور آن رخ
که از افراط نزدیکی به غایت دور می باشد
جهان خورشید او بگرفت و شد زو بی نصیب آن کس
که چون خفاش از خورشید دیدن کور می باشد
به هجر خویشتن باید طلب کردن وصال او
که مردم وصل او دایم ز خود مهجور می باشد
قصور و حور و ولدان را نمی دانم ولی دانم
من آن کس را که ولدان و قصور و حور می باشد
که تا جامع و فاضل ز ایزد کرده ام حاصل
که رطب و یابس عالم در او مسطور می باشد
ز جام نرگس مست و لب میگون آن ساقی
روان مغربی گه مست و گه مخمور می باشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş