شمارهٔ ۴
و وفایی مهابادی
0
Altın Yaprak
کرم خواندی ستم راندی وفا گفتی جفا کردی
تو ای ماه سمن سیما ببین با ما چه ها کردی
روم از سوز دل آتش زنم در هر نیستانی
به بانگ نی بگویم آنچه با این بینوا کردی
وفایی داستان گریه من با کس نمی گفتم
قلم بگرفتی از مژگان تو شرح ماجرا کردی
وفایی از زبانت مشک چین عطر ختن ریزد
مگر با خاک کوی قطب عالم آشنا کردی
وفایی چشم بینایت رنگ نور طور می پاشد
مگر از خاک پای غوث عالم سرمه سا کردی
چراغ آل آدم غوث اعظم ای عبیدالله
تویی کز یک نظر قلب جهان را کیمیا کردی
به دور آخر از جام حقیقت نشیه ای دادی
که محفل ار سراسر مست نور کبریا کردی
نقاب از روی بگشودی جمال خویش بنمودی
جهان را شش جهت از نور خود بدرالدجی کردی
نسیمی از بهار فیض فیاضت چو افشاندی
زمین را غنچه گل دادی زمان را مشک زا کردی
به دل های مریدان هرکجا عکس رخت افتاد
که شرح معنی بدرالدجی شمس الضحی کردی
درین آخر بجز نام بقا یکباره فانی بود
دری بگشادی و جان فنا را پر بقا کردی
اگر دست دل دیوانه را لطف تو نگرفتی
کجا دل روی در خلوت سرای دلربا کردی
به هر کس یک نظر کز روی لطف قهر افکندی
گدا را پادشاه و شاه را مسکین گدا کردی
به ترکستان چرا گویم لبت آب بقا بخشید
که ترکستان معنی را ز لب عین بقا کردی
سگم خواندی و خوشنودم بدم گفتی و افزودم
جزاک الله کرم گفتی عفاک الله عطا کردی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş