شمارهٔ ۷
و وفایی مهابادی
0
Altın Yaprak
شانه زد بر روی خود چون طره دلاله را
یاسمن بر ماه من داغی به دل زد لاله را
پر عرق شد لعل او از چشم چون رو برافروخت
پس چرا گویند مهر از گل بگیرد ژاله را
روزها دل در پی زلف تو آه و ناله کرد
جز پریشانی چه حاصل گشت آه و ناله را
گم شد از بیداد خط شیرینی لعل لبش
غارتی کردند آوخ هندوان بنگاله را
جز خط روی تو در زلف پریشان کس ندید
عقرب عنبر فشان و ماه مشکین هاله را
در خط خود بین به افسون عالمی را راه زد
گمره آن کو پی رود آوازه ی گوساله را
چون وفایی التفات نرگس مغ بچگان
بگذرانیدم به مستی عمر چندین ساله را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş