م

مهستی گنجوی

563 şiir

0 Altın Yaprak

مهستی گنجوی şiirleri

Arama yardımı

من عهد تو سخت سست می دانستم بشکستن آن درست می دانستم این دشمنی ای دوست که با من ز جفا آخر کردی نخست می دانستم

دوشینه شبم بود شبیه یلدا آن مونس غم گسار نآمد عمدا شب تا به سحر ز دیده در می سفتم می گفتم رب لاتذرنی فردا

خط بین که فلک بر رخ دل خواه نبشت بر برگ گل و بنفشه ناگاه نبشت خورشید خطی به بندگیش می داد کاغذ مگرش نبود بر ماه نبشت

اشتربانا چو عزم کردی به سفر مگذار مرا خسته و زاینجا مگذر گر اشتر با تو از پی بارکشی ست من بارکش غمم مرا نیز ببر

باید سه هزار سال کز چشمه خور یا کان گهر گردد یا معدن زر شاها تو به یک سخن کنار و دهنم هم معدن زر کردی و هم کان گهر

ای پور خطیب گنجه پندی بپذیر بر تخت طرب نشین به کف ساغر گیر از طاعت و معصیت خدا مستغنیست باری تو مراد خود ز عالم برگیر

با لاله رخان باغ سرو از سر ناز می کرد ز شرح قد خود قصه دراز از باد صبا چو وصف قدت بشنید ز آوازه قامت تو آمد به نماز

از بس که کند زلف تو با روی تو ناز بیم است که از رشک کنم کفر آغاز من بنده بادی شوم ای شمع طراز کو زلف تو را ز روی بر دارد باز

دلدار کله دوز من از روی هوس می دوخت کلاهی ز نسیج و اطلس بر هر ترکی هزار زه می گفتم با آنکه چهار ترک را یک زه بس

دریافتم آخر ز قضا را به شبش صد بوسه زدم بر لب همچون رطبش او خواست که دشنام دهد حالی من دشنام به بوسه درشکستم به لبش

در رهگذری فتاده دیدم مستش در پاش فتادم و گرفتم دستش امروز از آن هیچ نمی آید یاد یعنی خبرم نیست ولیکن هستش

من تازه گلی که او نباشد خارش یا بلبل خوش گو که بود غمخوارش بازی که سر دست شهان جاش بود در دام تو افتاد نکو می دارش

آن دیده که دیدن تو بودی کارش از گریه تباه می شود مگذارش وآن دل که به تو بود همه بازارش در حلقه زلف توست نیکو دارش

هنگام صبوح گر بت حورسرشت پر می قدحی به من دهد بر لب کشت هر چند که باشد این سخن از من زشت سگ به ز من ار هیچ کنم یاد بهشت

در ره چو بداشتم به سوگندانش از شرم عرق کرد رخ خندانش پس بر رخ زرد من بخندید به لطف عکس رخ من فتاد بر دندانش

15 / 563 gösteriliyor

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.