شمارهٔ ۱۳
م مهستی گنجوی
0
Altın Yaprak
از رسول بزرگ واعظ شهر
گفت روزی حکایتی خندان
که به روز قیام حی قدیم
چون دهد امتزاج چار ارکان
هرچه از کافر و مسلمان هست
جمع گردند با تن عریان
می کند جبرییل از مخلوق
رده هایی جدا ز پیر و جوان
هرچه پیر است سوی نار برد
هرچه باشد جوان برد به جنان
پیره زالی کریه و بد منظر
گفت با واعظ ای خجسته بیان
این حدیثی که نقل فرمودی
ز آن رسول بزرگ هر دو جهان
شامل حال ما اگر باشد
تیز بر ریش مردم نادان
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş