شمارهٔ ۵
م مهستی گنجوی
0
Altın Yaprak
چون دید که از عشق شدم بی خور خواب
ناگه ز درم در آمد آن در خوشاب
لب بر لب من نهاد و نرمک می گفت
جانت چو به لب رسید خود را دریاب
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş