شمارهٔ ۷۵
م مهستی گنجوی
0
Altın Yaprak
شهری زن و مرد در رخت می نگرند
وز سوز غم عشق تو جان در خطرند
هر جامه که سالی پدرت بفروشد
از دست تو عاشقان به روزی بخرند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş