شمارهٔ ۳
م منوچهری دامغانی
0
Altın Yaprak
چو از زلف شب باز شد تاب ها
فرو مرد قندیل محراب ها
سپیده دم از بیم سرمای سخت
بپوشید بر کوه سنجاب ها
به میخوارگان ساقی آواز داد
فکنده به زلف اندرون تاب ها
به بانگ نخستین از آن خواب خوش
بجستیم چون گو ز طبطاب ها
عصیر جوانه هنوز از قدح
همی زد به تعجیل پرتاب ها
از آواز ما خفته همسایگان
بی آرام گشتند در خواب ها
برافتاد بر طرف دیوار و بام
ز بگمازها نور مهتاب ها
منجم به بام آمد از نور می
گرفت ارتفاع سطرلاب ها
ابر زیر و بم شعر اعشی قیس
همی زد زننده به مضراب ها
و کاس شربت علی لذة
و اخری تداویت منها بها
لکی یعلم الناس انی امرو
اخذت المعیشة من بابها
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş