شمارهٔ ۷ - در وصف صبوحی

م منوچهری دامغانی
0 Altın Yaprak
آمد بانگ خروس مؤذن میخوارگان صبح نخستین نمود روی به نظارگان که به کتف برفکند چادر بازارگان روی به مشرق نهاد خسرو سیارگان باده فراز آورید چاره بیچارگان قوموا شرب الصبوح یا ایها النایمین می زدگانیم ما در دل ما غم بود چاره ما بامداد رطل دمادم بود راحت گزدم زده کشته گزدم بود می زده را هم به می دارو و مرهم بود هر که صبوحی کند با دل خرم بود با دو لب مشکبوی با دو رخ حور عین ای پسر میگسار نوش لب و نوش گوی فتنه به چشم و به خشم فتنه به روی و به موی ما سه یکی خوار نیک تازه رخ و صلحجوی تو سه یکی خوار بد جنگ کن و ترشروی پیش من آور نبید در قدح مشکبوی تازه چو آب گلاب پاک چو ماء معین در همه وقتی صبوح خوش بودی ابتدی بهتر و خوشتر بود وقت گل بسدی خاسته از مرغزار غلغل تیم و عدی در شده آب کبود در زره داودی آمده در نعت باغ عنصری و عسجدی و آمده اندر شراب آن صنم نازنین بر کف من نه نبید پیشتر از آفتاب نیز مسوزم بخور نیز مریزم گلاب میزدگان را گلاب باشد قطره شراب باشد بوی بخور بوی بخار کباب آخته چنگ و چلب ساخته چنگ و رباب دیده به شکر لبان گوش به شکر توین خوشا وقت صبوح خوشا می خوردنا روی نشسته هنوز دست به می بردنا مطرب سرمست را با رهش آوردنا وز کدوی بربطی باده فرو کردنا گردان در پیش روی بابزن و گردنا ساغرت اندر یسار شاهدت اندر یمین کرده گلو پر ز باد قمری سنجابپوش کبک فرو ریخته مشک به سوراخ گوش بلبلکان با نشاط قمریکان با خروش در دهن لاله مشک در دهن نحل نوش سوسن کافور بوی گلبن گوهر فروش وز مه اردیبهشت کرده بهشت برین شاخ سمن بر گلو بسته بود مخنقه شاخ گل اندر میان بسته بود منطقه ابر سیه را شمال کرده بود بدرقه بدرقه رایگان بی طمع و مخرقه باد سحرگاهیان کرده بود تفرقه خرمن در و عقیق بر همه روی زمین چوک ز شاخ درخت خویشتن آویخته زاغ سیه پر و بال غالیه آمیخته ابر بهاری ز دور اسب برانگیخته وز سم اسبش به راه لؤلؤ تر ریخته در دهن لاله باد ریخته و بیخته بیخته مشک سیاه ریخته در ثمین سرو سماطی کشید بر دو لب جویبار چون دو رده چتر سبز در دو صف کارزار مرغ نهاد آشیان بر سر شاخ چنار چون سپر خیزران بر سر مرد سوار گشت نگارین تذرو پنهان در کشتزار همچو عروسی غریق در بن دریای چین وقت سحرگه کلنگ تعبیه ای ساخته ست وز لب دریای هند تا خزران تاخته ست میغ سیه بر قفاش تیغ برون آخته ست طبل فرو کوفته ست خشت بینداخته ست ماه نو منخسف در گلوی فاخته ست طوطیکان با نوا قمریکان با انین گویی بط سپید جامه به صابون زده ست کبک دری ساقها در قدح خون زده ست بر گل تر عندلیب گنج فریدون زده ست لشکر چین در بهار بر که و هامون زده ست لاله سوی جویبار لشکر بیرون زده ست خیمه او سبزگون خرگه او آتشین از دم طاووس نر ماهی سربر زده ست دستگکی موردتر گویی برپر زده ست شانگکی ز آبنوس هدهد بر سرزده ست بر دو بناگوش کبک غالیه تر زده ست قمریک طوقدار گویی سر در زده ست در شبه گون خاتمی حلقه او بی نگین باز مرا طبع شعر سخت به جوش آمده ست کم سخن عندلیب دوش به گوش آمده ست از شغب خردما لاله به هوش آمده ست زیر به بانگ آمده ست بم به خروش آمده ست نسترن مشکبوی مشکفروش آمده ست سیمش در گردنست مشکش در آستین چون تو بگیری شراب مرغ سماعت کند لاله سلامت کند ژاله وداعت کند از سمن و مشک و بید باغ شراعت کند وز گل سرخ و سپید شاخ صواعت کند شاخ گل مشکبوی زیر ذراعت کند عنبرهای لطیف گوهرهای گزین باد عبیر افکند در قدح و جام تو ابر گهر گسترد در قدم و گام تو یار سمنبر دهد بوسه بر اندام تو مرغ روایت کند شعری بر نام تو خوبان نعره زنند بر دهن و کام تو در لبشان سلسبیل در کفشان یاسمین

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.