چو راون کشته گشت و فتح لنکا زنش بگرفت دست حور سیتا به نزد رام نیکو سیرت آورد چو گنگ از آسمان باگیرت آورد…
چنین گویند روز فتح لنکا ببیکن گفت با رام صف آرا که لنکا را تماشا کرده باید درین رفتن تأمل می نشاید…
چو رام از فتح لنکا دل بپرداخت به مردی و جوانمردی قران ساخت ز قتل راون اهل هر سه عالم شکفته چون گل و گفتند با هم…
کشید از دل بس آهی آتش اندود زمین پر شعله کرده چرخ پر دود نبود از شک تاب سینه سوزی اجازت داد بر آتش فروزی…
دلش عزم وطن کرد از سر و جان وطن را دوست دارد اهل ایمان ز راون بود تخت گوهرین ساز که از افسون همی آمد به پرواز…
جهان بشکفت از شادی چو گلبن به استقبال شد برت و سترگن صلاح موی ژولیده به سر داد پس آنگه تاج را بر فرق بنهاد…
خوش آن هجران که از داغ جدایی به دلها گرم سازد آشنایی به گرمی شوق مشتاقان فزاید پس آنگه روی دلداران نماید…
شنیدم کز حسد با آن گل اندام ز خردی بود دشمن خواهر رام چو خار آمیخته دایم به گلبن همی جستی به حرفش جای ناخن…
شبی تیره چو دود آه عشاق به هجر اندوده بام نیلگون طاق شبی چون زنگیان آدمی خوار سراپا زهر همچون سهمگین مار…
قضا را گازری با عقل و فرهنگ در آن شب با زن خود بود در جنگ صفا دل گا زری پاکیزه دامن که شب را شسته کردی روز روشن…
سخن معشوقۀ عاشق مزاج است سخن نا دردمندان را علاج است خزانی نیست گلزار سخن را بهار جان پرستار این چمن را…
به سیتا گفت لچمن با دل تنگ ببا با من به معبد بر لب گنگ که هر کس غسل سازد اندر آبش نجات آخرت بخشد ثوابش…
به تنهایی بت خونبار بگریست برو برگ درختان زار بگریست به خود گفت از کجا وحشت فزوده است مگر خواب پریشانم نمود ه است…
یکی زاهد در آنجا داشت ماوا در آن قاف قناعت کرد عنقا به حق مشغول مرد عزلت آهنگ چو صندل سود پیشانی به هر سنگ…
سحرگاهی خلاف عادت آن ماه پسر را نیز با خود برد همراه نگشت آگه ز بردن مرد ساده نظر بر حفظ گهواره نهاده…
15 / 122 gösteriliyor