شمارهٔ ۲ - هم در مدح او
م مسعود سعد سلمان
0
Altın Yaprak
نه چو تو در زمانه ناموری
نه چو نام تو در جهان سمری
عزم تو کف حزم را تیغی است
حزم تو روی عزم را سپری
نه چو کین تو ظلم را زهری
نه چو مهر تو عدل را شکری
بی هوای تو نیست هیچ دلی
بی ثنای تو نیست هیچ سری
مال شد در جهان چو منهزمی
تا بر او یافت جود تو ظفری
رعد کردار در هوا افتد
از هوای تو در زمان خبری
فلکی خیزد از تو هر نفسی
عالم باشد از تو هر نظری
یک صله مادح تو ناستده
اندر آید دمادمش دگری
پیش چشمت نعوذبالله ازو
نیست چرخ و زمانه را خطری
کس نبیند چو تو کمربندی
در جهان پیش هیچ تاجوری
خاص خسرو رشید باقی باد
که جهان را جمال باقی باد
چرخ بی حشمت تو روشن نیست
ملک بیرای تو مزین نیست
نیست آهن به بأس و همت تو
ورچه چیزی به بأس آهن نیست
بی نمودار طبع صافی تو
صورت مکرمت معین نیست
نیست از گفته تو یک نکته
که درو صد هزار مضمن نیست
خلق را با گشاد دشت قضا
بهتر از خدمت تو جوشن نیست
به جز از کین و مهر تو به جهان
شب تاریک و روز روشن نیست
تا ز دل نعره زد سیاست تو
فتنه را هیچ هوش در تن نیست
نیست یک شیر تند گردنکش
که تو را رام و نرم گردن نیست
کم ز کیخسرو نه ای زیراک
هر غلامیت کم ز بیژن نیست
سبب این بلند گفتن من
دولت توست فکرت من نیست
خاص خسرو رشید باقی باد
که جهان را جمال باقی باد
تا تو را بندگی زمانه کند
خدمت چرخ بی بهانه کند
آسمان بلند رتبت را
رتبت قدرت آستانه کند
تیر امید کز کمان بجهد
مال و گنج تو را نشانه کند
هر دری را که همت تو زند
فلک از دولت آستانه کند
اختران فلک شرار شوند
کآتش خشم تو زبانه کند
شکم حادثات آبستن
از نهیب تو آفکانه کند
موکب عدل تو چو بخروشد
به هزیمت ستم روانه کند
بچگان را ز امن تو دراج
زیر پر عقاب خانه کند
دست اقبال تو به خیر همی
در دهان قضا دهانه کند
غور ایام در نیابد چرخ
گر جز از رای تو کمانه کند
خاص خسرو رشید باقی داد
که جهان را جمال باقی باد
سوی هر مقصدت که رای کشد
زین تو جاه چرخ سای کشد
فر تایید تو به گیتی بر
هر زمان سایه همای کشد
مرکب جود تیز دست کند
در هزیمت نیاز پای کشد
به جلالت عنان دولت را
حکم جام جهان نمای کشد
لشکر نصرت نصیری را
گرد تو تیغ در سرای کشد
خلق بدخواه تو ز هیبت تو
دم و ناله بسان نای کشد
گردن دشمنت گرفته اجل
زین سرای اندر آن سرای کشد
هر زمانم بهار مدحت تو
در یکی باغ دلگشای کشد
صد هزاران گل ثنات درو
فکرت من به چند جای کشد
به همه کامهات آهسته
صنع و توفیق یک خدای کشد
خاص خسرو رشید باقی باد
که جهان را جمال باقی باد
ای سرشته به سیرت رادی
داد رادی به واجبی دادی
تازه در خسروی به حل و به عقد
صد طریق ستوده بنهادی
رنجها را برسم در بستی
عرصها را به قصد بگشادی
غرض مدح و محمدت بودی
وز پی جود و مکرمت زادی
عدل را نوربخش خورشیدی
ملک را آب داده پولادی
خلق را سودمند پیشگهی
شاه را استوار بنیادی
مملکت شاد شد به شاگردی
تا تو سر بر زدی به استادی
بودم آزاد زاده آزاد
بنده گشتم به بند بیدادی
وز تو آزادیم نباید از آنک
بندگی تو به ز آزادی
خاص خسرو رشید باقی باد
که جهان را جمال باقی باد
بسته طاعت تو گردون باد
گیتی از نعمت تو قارون باد
تا فلک را قران سعد بن است
بخت با دولت تو مقرون باد
صولت عز را جلالت تو
گوشمال زمانه دون باد
مدد دخل تو ز هر جانب
مدد مایه دار جیحون باد
حیله گوش و گردن مدحت
زر بی عدو در مکنون باد
دشمن تو از این جهان کم باد
وآنچه دشمن نخواهد افزون باد
هرکه اندر حساب تو ناید
از حساب زمانه بیرون باد
نار کردار حاسدت را دل
به حسد گفته باد و پر خون باد
جای نظاره گاه چشم تو را
زلف گلبوی و روی گلگون باد
فال شاهی به تو همایون شد
روی شادی به تو همایون باد
خاص خسرو رشید باقی باد
که جهان را جمال باقی باد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş