حکایت شمارهٔ ۱۰۶

م محمد بن منور
0 Altın Yaprak
هم خواجه عمادالدین محمد گفت کی از جد خویش استاد ابوبکر نوقانی شنیدم کی گفت روزی شیخ بوسعید و من نشسته بودیم در مسجد شیخ در میهنه جوانی درآمد از ختن و گفت مهتر میهنه کدامست شیخ اشارت به خواجه حمویه کرد آن جوان گفت اسلام عرضه کن خواجه حمویه به شیخ گفت که اسلامش عرضه کن من گفتم چندین توقف نکنید از بندش بیرون آرید شیخ مرا گفت اسلامش عرضه کن من اسلامش عرضه کردم آن جوان مسلمان شد پس من اورا گفتم کی این چه حالت است گفت ما دو برادر بودیم از ختن به بازرگانی می شدیم به طبرستان شبی من بخواب دیدم کی مرا گفتندی برخیز و سوی میهنه رو و بر دست مهین میهنه مسلمان شو من از خواب بیدار شدم و درین اندیشه می بودم چون ازین سوی آب آمدیم دلم از تجارت و طلب دنیا سرد شد و این حدیث در دل من کار کرد و مسلمانی در دل من شیرین شد و مرا روشن گشت کی آن خواب حق بوده است برادر را گفتم تودانی با مال و من بترک همه بگفتم می آمدم تا پیش شما و مسلمان شدم شیخ روی بمن کرد و گفت ما را از سر دانشمندی حسبت کردی غرامت آن اورا قرآن چندانی بیاموز کی نمازش درست باشد من آن جوان را تا سورۀ والضحی درآموختم و چون خواجه حمویه بخانه شد هرچ پوشیده داشت جمله پیش شیخ فرستاد و گفت تطهیر آن جوان کنید شیخ حسن را گفت تا آن را بفروخت و درویشان را دعوت کردند و آن جوان را تطهیر دادند و از جملۀ نیک مردان شد

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.