م

محمد بن منور

477 şiir

0 Altın Yaprak

محمد بن منور şiirleri

Arama yardımı
Farsça

آدینه بیست وهفتم ماه رجب سنة اربعین و اربعمایة دردا کی همی روی بره باید کرد وین مفرش عاشقی دوته باید کرد پس خواجه علیک را که از نشابور بود و مرید شیخ بود گفت بر پای باید خاست علیک…

Farsça

ابیات کی بر زفان شیخ ما قدس الله روحه العزیز رفته است جانا به زمین خاوران خاری نیست کش با من و روزگار من کاری نیست با لطف ونوازش جمال تو مرا…

Farsça

خواجه بوطاهر شیخ ما گفت که خواجه بومنصور ورقانی یک روز به زیارت به نزدیک شیخ ما آمد و گفت یا شیخ راهی در پیش من نه شیخ گفت آن راه نگاه دار کی خداوند تعالی بدان راه فرموده است گفت آ…

Farsça

بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله الذی نور قلوب اولیایه بلطایف انواره و جعل سرایر احبایه وبواطنهم کنوز اسراره وکشف عن عقول اصفیایه حجب الطغیان واستاره والصلوةوالسلام علی محمد عبده ون…

پس پیر بوالفضل شیخ را بامیهنه فرستاد و گفت بخدمت والده مشغول شو شیخ متوجه شد و بمیهنه آمد و در آن صومعه کی نشست او بود بنشست و قاعدۀ زهد برزیدن گرفت و وسواسی عظیم پدید آمد چنانک در…

و پدر شیخ حکایت کرد کی هر شب چون از نماز فارغ شدمی و با سرای آمدمی در سرای را زنجیر کردمی و گوش می داشتمی تا بوسعید بخسبد چون او سرباز نهادی و گمان بردمی که او در خواب شد من بخفتمی…

پس شیخ ما پیوسته مساجد می رفتی و مال و جاه خویش در راه درویشان و خلق بذل می کردی اگر خود لقمۀ نان بود و چون چیزی بروی مشکل شدی پای برهنه به نزدیک پیربوالفضل حسن شدی به سرخس و اشکال…

شیخ به حکم اشارت پیر بمیهنه آمد و درآن ریاضتها و مجاهدتها بیفزود و بدانک پیر گفت بسنده نکرد و هر روز در عبادت و مجاهدت بیفزود و درین کرت شیخ را قبول خلق پدید آمد چنانک بر لفظ مبارک…

شیخ گفت قدس الله روحه العزیز کی هر وقت کی ما را اشکالی بودی در شب به نزدیک پیر بوالفضل حسن رفتیمی به سرخس و آن اشکال حل کردیمی و هم در شب مراجعت افتادی چون هفت سال برین صفت درآن بی…

شیخ گفت پس قصد آمل کردیم بجانب باورد و نسا کی اندیشۀ زیارت تربت مشایخ می بود و احمد نجار و محمد فضل با ما بودند و محمد فضل از اول تا آخر مرید و رفیق شیخ ما بوده است خاکش به نزدیک پ…

شیخ گفت قصد زیارت پیر بوعلی کردیم و اندیشه ای در پیش بود چون به نزدیک تربت وی رسیدیم جویی آب بود و سنگی بر لب آن جوی بر آن سنگ وضو ساختیم و دو رکعت نماز کردیم کودکی دیدیم کی گاو می…

پس شیخ احمد کی در خانقاه سراوی بود صومعه داشت در آن خانقاه که آنرا اکنون خانه شیخ گویند سر ازین صومعه بیرون کرد و جمعی را که در صفه صومعه نشسته بودند گفت هر کرا که می باید کی شاه ب…

شیخ گفت آن پیر قصاب گفت تا آزاد نباشی بنده نگردی و تا مزدور ناصح و مصلح نگردی بهشت نیابی جزاء بما کانوا یعملون شیخ گفت واقعۀ ما از گفت آن پیر حل شد پس شیخ از آنجا بآمل شد پیش بوالع…

و از اینست کی صوفیان چون درویشی را ندانند از وی پرسند کی پیر صحبت تو کی بوده است او را از خود ندانند و بخود راه ندهند و مراتب پیری و مریدی را شرح بسیار است و ما را غرض از این تألیف…

15 / 477 gösteriliyor

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.