حکایت شمارهٔ ۱۴
م محمد بن منور
0
Altın Yaprak
ازخواجه امام ظهیر الدین اسعد قشیری شنیدم کی نبیرۀ استاد امام بود کی گفت مرادر نشابور از جهت صوفیان هفتصد دینار نشابوری قرض افتاده بود عزم لشکرگاه کردم و لشکر بمرو بود چون بمیهنه رسیدم فرزندان شیخ بوسعید مرا بازگرفتند چند روزها و بسیاری مراعات کردند چون مدتی مقام کردم و کارها ساختم تا بمرو روم و پای افزار بپوشیده بودم و برین اندیشه در مشهد شدم چون چشمم بر تربت شیخ افتاد سر در پیش افکندم و چشم بر هم نهادمگفتی جملۀ حجابها از پیش چشم من برخاست شیخ رادیدم معاینه کی مرا می گفت این که تو می کنی پدرت کرد یا جدت کرد برو بازگرد و بنشین کی هم آنجا مقصود حاصل آید من بیرون آمدم و گفتم ستور بازدهید و کری بازستانید کری تا بنشابور گیرید من بازگشتم و بنشابور آمدم و در خانقاه بنشستم حق سبحانه و تعالی چنان ساخت که هم در آن ماه هفتصد دینار نشابوری وام گزارده شد و آن سال چندان فتوح بود کی بیرون خرج خانقاه چند مستغل نکو از جهت خانقاه راست شد و هیچ سال مرا معیشت بدان فراخی و خوشی نبود به برکت همت و اشارت شیخ قدس الله روحه العزیز
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş