حکایت شمارهٔ ۲۰
م محمد بن منور
0
Altın Yaprak
آورده اند که چون شیخ عبدالله باکورا آن داوری برخاست بهر وقت به سلام شیخ آمدی و سخن گفتی اما شیخ عبدالله را به سماع و رقص شیخ انکار می بود و گاه گاه اظهار می کرد تا شبی بخواب دید کی هاتفی آواز داد کی قوموا و ارقصو لله یعنی برخیزید و رقص کنید برای خدای سبحانه و تعالی بیدار شد و لاحول کرد و گفت این خواب شوریده بود کی مرا شیطان نمود دیگر بار بخفت همچنین دید کی هاتفی می گوید کی قوموا وارقصوالله بیدار شد و لاحول کرد و ذکری بگفت و سورۀ دو سه از قرآن برخواند در خواب شد همان دید دانست کی جز حق نتواند بود بامداد برخاست و بخانقاه بزیارت شیخ آمد و شیخ را دید کی از اندرون خانه می گفت کی قوموا و ارقصوالله شیخ عبدالله را آن انکار از دل دور شد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş