حکایت شمارهٔ ۲۲
م محمد بن منور
0
Altın Yaprak
شیخ گفت کی از بوالقسم بشر یاسین شنیدم که روزی ما را گرفت یا باسعید
مرد باید که جگر سوخته خندان بودا
نی همانا که چنین مرد فراوان بودا
روزی شیخ را سخنی می رفت و بسیاری پیران و عزیزان نشسته بودند یکی از میان قوم به بانگ بلند بگریست چنانک جمع را از آن گریستن او زحمتی بود هرچ بیشتر شیخ به نظر هیبت در آن مرد نگاه کرد و گفت ان شیت ان تقول کما قلت فاقعد کما قعدت فان من ثبت نبت ومن صبر ظفر پس گفت سمعت ان عقبة ابن عامر قال قال رسول الله صلی الله علیه وسلم اذا تم فجور العبد ملک عینیه فبکی بهما ماشاء پس گفت
لوان دونک بحر الصین معترضا
لخلت ذاک سرابا ذاهب الاثر
ولودعیت وفیما بیننا سقر
لهون الشوق خوض النار فی السقر
و هم شیخ ما گفت که روزی مردی به نزدیک پیر بوالفضل حسن درآمد و گفت ای شیخ دوش ترا بخواب دیده ام مرده و بر جنازه نهاده پیر بوالفضل گفت آن خواب خود را دیدۀ ایشان هرگز نمیرند من عاش لله لایموت ابدا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş