حکایت شمارهٔ ۲۹
م محمد بن منور
0
Altın Yaprak
هم در آن وقت که شیخ بوسعید به نشابور بود حسن مؤدب کی خادم خاص شیخ بود از هر کسی چیزی قرض کرده بودو بر درویشان خرج کرده و چیزی دیرتر پدید می آمد و غنیمان تقاضا می کردند یک روز جملۀ جمع بدر خانقاه آمدند شیخ حسن را گفت بگوی تا درآیند حسن ایشان را درآورد چون شیخ را خدمت کردند کودکی از در خانقاه بگذشت و ناطف آواز می داد شیخ گفت آن طواف را آواز دهید او را بیاوردند شیخ گفت آنچ داری جمله بسنج همه بسخت و پیش درویشان نهاد تا بکار بردند کودک طواف گفت زر می باید شیخ گفت پدید آید ساعتی بود دیگربار تقاضا کرد شیخ همان جواب داد کودک گفت استاد مرا بزند این بگفت و در گریستن استاد در حال کسی از در خانقاه درآمد و صرۀ زر پیش شیخ نهاد گفت فلان کس فرستاده است و گفته که ما را بدعا یاددار شیخ حسن را گفت برگیر و تفرقه کن بر متقاضیان حسن زر همه بداد و زر ناطف آن کودک بداد هیچ باقی نماندو نه هیچ دربایست شیخ گفت در بند اشک این کودک بودست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş