حکایت شمارهٔ ۳۴
م محمد بن منور
0
Altın Yaprak
آورده اند کی شیخ روزی در نشابور با جمعی بسیار بکویی می رفتند زنی پارۀ خاکستر از بام مینداخت بعضی از آن بر جامۀ شیخ افتاد شیخ از آن متأثر نگشت جمع در اضطراب آمدند و خواستند کی حرکتی کنند با صاحب خانه شیخ ما گفت آرام گیرید کسی کی مستوجب آتش بود با او بخاکستر قناعت کنند بسیار شکر واجب آید جملۀ جمع را وقت خوش گشت و هیچ آزاری به کسی نرسانیدند و بسیار بگریستند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş