حکایت شمارهٔ ۴۲
م محمد بن منور
0
Altın Yaprak
حسن مؤدب گفت کی روزها بود کی در خانقاه گوشت نیاورده بودند که وجه آن نداشتم و جمع را تقاضاء گوشت می بود یک روز شیخ مجلس می گفت مرا گفت برخیز یا حسن و نزدیک آن جوان رو نزدیک آن جوان شدمگفتم شیخ گفت ای جوان آن درست کی بربند تست یک دینار و حبهیست بدرویشان رسان چون بشنید گریان شد بند را بگشاد و درست زر بمن داد بخدمت شیخ آوردم شیخ گفت برو تا به سر بازار آهنگران جوان قصاب برۀ شیر مست بر دست دارد تکلفها کرده از وی بخر و با او برو تا بشوله و درآن گو انداز تا جانوران آن مغاک دهانی چرب کنند می رفتم و همه راه بدرون داوری می کردم که چند روزست در خانقاه گوشت نبوده است شیخ برۀ شیرمست پرورده بسگان می دهد چون رفتم همچنان دیدم کی شیخ فرموده بود و آن بره را ازوی خریداری کردم و آن درست بوی رسانیدم و جوان را با خود ببردم وآن بره در پیش سگان انداختم و خلقی برآن بانکار به نظاره بیستادند آن جوان بگریستن استاد و گفت مرا پیش شیخ بر جوان را بخدمت شیخ بردم در پای شیخ افتاد و می گفت توبه کردم شیخ مرا گفت ای حسن چهار ماهست که این جوان در آن بره رنج می برد دوش آن بره بمرد جوان را دریغ آمد که بیندازد روانداشتیم کی آن مردار به حلق خلق رسد و مسلمانی از آن مردار بخورد این مرد بمقصود رسید آن جانوران نیز لبی چرب کردند تو داوری چرا می کنی این درویشان پاکانند جز پاک نخورند جوان بر پای خاست و گفتا که مرا گوسفند حلال هست جهت صوفیان شیخ گفت این همه می بایست تا سگان دهنی چرب کنند و این مرد به مقصود رسد و شما بگوشت حلال
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş