حکایت شمارهٔ ۵۵
م محمد بن منور
0
Altın Yaprak
شیخ روزی مجلس می گفت در میان مجلس گفت کی روزگاری بیاید کی هیچ کس در جایگاهی سالی بنتواند نشست مستقیم و در صومعۀ پنج روز آرام نتواند گرفت و درمسجدی یک روز قرار نیابد و هم شیخ گفت کی جوانی به نزدیک پیری درشد و گفت ای پیر ما را سخنی گوی پیر ساعتی سر فرو برد پس گفت ای جوان انتظار جواب می کنی گفت آری پیر گفت هرچ دون حق است جل جلاله کرای سخن نکند و هرچ سخن حق است عزوجل به عبارت درنیاید ان الله تعالی اجل من ان یوصف بوصف اویذکر بذکر
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş