حکایت شمارهٔ ۶۶
م محمد بن منور
0
Altın Yaprak
از چند کس از فرزندان شیخ عبدالله انصاری روایت کرده اندکی شیخ اسلام عبدالله انصاری گفت کی در اول جوانی که من طالب این حدیث بودم می خواستم کی مرا درین معنی گشایشی بود پس ریاضتها می کردم و به خدمت پیران طریقت و بزرگان دین می رسیدم و بدعا مدد می خواستم و نیز درزفان من فحش گفتن می بودی که بی خویشتن برزفان من می رفتی و من به باطن آن را سخت کاره و منکر بودم هر چند جهد می کردم آن فحش گفتن از زفان من بیرون نمی شد تا وقتی کی به نشابور شدم و شیخ بوسعید قدس الله روحه العزیز آنجا بود من بدین اندیشه به زیارت اودرشدم و او نشسته بود و مریدی در خدمت او و شلغم جوشیده در شکر سوده می گردانید و به شیخ می داد و شیخ آنرا به کار می برد من در رفتم شلغمی در دست داشت یک نیمه خورده بود آن یک نیمه بدست خویش در دهان من نهاد ا زآن ساعت باز هرگز بر زفان من فحشی نرفت و نه هیچ چیز که نبایست و سخن حقیقت بر من گشاده گشت و هرچ بر زفان من می رود همه از آن نیم شلغم دارم کی شیخ بدست مبارک خویش در دهان من نهاده
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş