حکایت شمارهٔ ۶۹
م محمد بن منور
0
Altın Yaprak
هم در آن وقت کی شیخ به نشابور بود یک روز گفت اسب زین کنید اسب زین کردند شیخ برنشست و جمع در خدمت برفتند در میان بازارزنی مطربه مست روی بگشاده و آراسته نزدیک شیخ رسید جمع بانگ بروی زدند که از راه فراتر شو شیخ گفت دست ازو بدارید چون آن زن نزدیک شیخ رسید شیخ گفت
آراسته و مست به بازار آیی
ای دوست نترسی کی گرفتار آیی
آن زن را حالتی پدید آمد و بسیار بگریست و در مسجدی شد که در آن نزدیکی بود و یکی را از مریدان شیخ آواز داد شیخ گفت بروتاخود چه حالتست درویش در رفت آن عورت هرچ پوشیده بود از جامه و پیرایه در ایزاری نهاد و بدان درویش داد و گفت به خدمت شیخ رسان و بگوی کی توبه کردم همتی با من داد درویش جامه به خدمت شیخ آوردو پیغام برسانید شیخ گفت مبارک باد و بفرمود تا آنچ آن زن داده بود همانجا به حلوا و نان سپید و بوی خوش دادند و شیخ همچنان روی به صحرا نهاد حمالان طعامها آوردند و همه پیش عوام خلق نهادند و ایشان را گفت بکار برید و صوفیان را موافقت نفرمود و شیخ با صوفیان بر گوشۀ به نظاره بیستادند و آن عود و بوی خوش بر آتش نهادند عودمی سوخت و شیخ را وقت خوش شده بود ونعره می زد و گفت هرچ بدم آید بدود و باد برود چون عام از این طعام خوردن فارغ شدند شیخ به شهر آمد و زن مطربه برآن توبه ثابت قدم بماند به برکۀ نظر مبارک شیخ قدس الله روحه العزیز
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş