حکایت شمارهٔ ۷۰
م محمد بن منور
0
Altın Yaprak
خواجه بوالفتح شیخ گفت رحمةالله علیه کی در آن وقت کی شیخ به نشابور بود سیف الدوله والی نشابور بود و از جملۀ سلاطین بزرگ بود یک روز به زیارت شیخ آمد در خانقاه و بسیار بگریست و خدمتها کرد و گفت می باید کی مرا به فرزندی قبول کنی شیخ گفت ای ابرهیم درجۀ بزرگ آوردی نباید کی بحق این قیام نتوانی نمود گفت به برکات همت شیخ ان شاء الله کی قیام نمایم شیخ گفت از ما پذیرفتی کی ظلم نکنی و لشکر را دست کوتاه داری تا بر رعیت ظلم نکنند گفت کردم شیخ گفت ترا به فرزندی قبول کردیم سیف الدوله خدمت کرد و بیرون آمد و عدل و نیکو سیرتی آغاز نهاد تا چنان شد کی بعدل و انصاف در خراسان و عراق مشهور شد و بجوامردی بدو مثل زدندی از برکۀ نظر شیخ
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş