حکایت شمارهٔ ۷۱
م محمد بن منور
0
Altın Yaprak
در آن وقت کی شیخ بنشابور بود یک روز در خانقاه استاد امام مجلس می گفت چون از آنجا بکوی عدنی کویان می رفت در راه او را ابرهیم ینال که برادر سلطان طغرل بود پیش باز آمد چون بخدمت شیخ رسید از اسب فرود آمد و سرفرود آورد و خدمت کرد شیخ گفت سر فرودتر آر او سر فرودتر آورد شیخ گفت فرودترآ و فرودتر آورد تا سر به نزدیک زمین آورد شیخ گفت تمام شد بسم الله برنشین او برنشست و شیخ براند و بخانقاه آمد مگر به خاطر درویشی بگذشت کی این چه تواند بود کی شیخ کرد با برادر سلطان طغرل شیخ روی بدان درویش کرد و گفت ای درویش تو ندانی که هرکه بر ما سلام کند از بهر او کند قالب ما قبلۀ تقرب خلقست والا مقصود حقست جل جلاله ما خود در میان نیستیم و هر خدمت کی جهت حق باشد هر چند بخشوع نزدیکتر بود مقبولتر بود پس ما ابرهیم ینال را خدمت حق تعالی فرمودیم نه خدمت خود پس شیخ گفت کعبه را قبلۀ مسلمانان گردانیده اند تا خلق او را سجود می کنند و کعبه خود در میان نه آن درویش در زمین افتادو بدانست کی هرچ پیران کنند خاطر کسی بدان نرسد و بر هرچ ایشان کنند اعتراض نتوان کرد نه بظاهر و نه به باطن که جز حق نتواند بود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş