حکایت شمارهٔ ۷۳

م محمد بن منور
0 Altın Yaprak
وقتی شیخ قدس الله روحه العزیز در میهنه مجلس می گفت در میانۀ مجلس درویشی در رسید از ماورالنهر و درمجلس بنشست و سه روز خدمت بجای آورد و هر روز در مجلس شیخ نشستی شیخ روی بوی کردی و سخنان خوب گفتی روز چهارم آن درویش در میان مجلس نعرۀ بزد و برخاست و گفت ای شیخ مرا می باید کی بدانم کی تو چه مردی و چه چیزی شیخ گفت ای درویش ما را بر کیسه بندنیست و با خلق خدای جنگ نیست درویش چون آن سخن شنید بنشست چون شیخ از مجلس فارغ شد آن درویش پای افزار کرد و به جانب ماورالنهر شد چون آنجا رسید آنجا مشایخ بزرگ بوده اند و عادت ایشان چنان بودی کی حلقه بنشستندی و هر کسی درین شیوه سخنی گفتندی چون آن درویش در میان ایشان بنشست و هر کسی سخنی می گفتند نوبت بدرویش رسید او را گفتند بیا تا چه آوردی از خراسان گفت من پیری دیدم در میهنه کی سخنان نیک می گفت من آن همه یاد نتوانستم داشت از وی سؤال کردم که تو چه مردی و احوال تو چیست او گفت ما را بر کیسه بند نیست و با خلق جنگ نیست جملۀ پیران بیکبار برخاستند و روی سوی خراسان کردند و سجود کردند تعظیم حالت شیخ را کی چنین کس را تعظیم می باید کرد که با او هیچ چیز نمانده است

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.