حکایت شمارهٔ ۷۴
م محمد بن منور
0
Altın Yaprak
در آن وقت کی شیخ به نشابور شد مدت یکسال ابوالقسم القشیری شیخ ما را ندیده بود و او را منکر بود و هرچ شیخ را رفتی بیامدندی و باوی بگفتندی و هرچ استاد امام را همچنان با شیخ گفتندی و هر وقتی استاد امام از راه انکار در حق شیخ کلمۀ بگفتی و خبر با شیخ آوردندی و شیخ هیچ نگفتی روزی برزفان استاد امام رفت کی بیش از آن نیست کی بوسعید حق سبحانه و تعالی را دوست می دارد و حق سبحانه وتعالی ما را دوست می دارد فرق چندین است درین ره که ما همچندان پیل ایم و بوسعید چند پشۀ این خبر به نزدیک شیخ آوردند شیخ آنکس را گفت کی برو و به نزدیک استاد شو و بگو که آن پشه هم تویی ما هیچ چیز نیستیم و ما خود در میان نیستیم آن درویش بیامد و آن سخن باستاد امام بگفت استاد امام از آن ساعت باز قول کرد کی نیز ببد شیخ سخن نگوید و نگفت تا آنگاه کی به مجلس شیخ آمد و آن داوری با موافقت و الفت مبدل شد و آن حکایت نبشته آمده است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş