حکایت شمارهٔ ۷۵
م محمد بن منور
0
Altın Yaprak
هم در آن وقت کی شیخ بنشابور بود یکی از ایمۀ بزرگ بیمار گشته بود شیخ بعیادت او رفت و بنشست و اورا بپرسید جمعی از وکیلان اسباب امام درآمدند یکی می گفت فلان اسباب را چندین تخم می باید و یکی می گفت فلان مستغل را عمارت می باید کرد هر یکی ازین جنس سخنی می گفتند و او هر یکی را جوابی می گفت و همگی خویش در آن مستغرق می کرد چون با خویش رسید و از شیخ عذر خواست شیخ گفت خواجه امام را بهتر ازین می باید مرد او با خویشتن رسید و دانست کی خطا کرده است و حق بدست شیخ است و از آن استغفار کرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş