حکایت شمارهٔ ۷۶
م محمد بن منور
0
Altın Yaprak
هم در آن وقت کی شیخ بنشابور بود روزی بگورستان حیره می رفت چون بسر خاک مشایخ رسید جمعی را دید آنجا کی خمر می خوردند و چیزی می زدند صوفیان در اضطراب آمدند خواستند کی ایشان را احتساب کنند و برنجانند شیخ مانع شد چون نزدیک ایشان رسید گفت خداوند چنانک درین جهان خوش دل می باشید در آن جهان نیز خوش دلتان داراد جماعت برخاستند و جمله در پای شیخ افتادند و خمرها را بریختند و توبه کردند و از یک نظر شیخ از نیک مردان شدند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş