حکایت شمارهٔ ۸۱
م محمد بن منور
0
Altın Yaprak
شیخ گفت روزی مردی دهری بر حلقۀ بوالحسن نوری بگذشت او را سخنی می رفت از حق که برزفان صوفیان حق گویند و بهر زفانی بنام دیگر خوانند خدای را عزوجل بعضی رحمان خوانند کی روزیشان باید و بعضی رحیم خوانند کی بهشت خواهندو بعضی ملک خوانند کی منزلتشان باید هر کسی که به چیزی حاجتمند باشند وی را بدان نام خوانند صوفیان او را حق گویند کی بدون او دست به چیزی دیگر نیالایندو با هیچ ننگرند آنگاه گفت لفظ ایشان پاکتر بود که گویند حق آنگه آن مرد دهری بابوالحسن نوری گفت آنکه می گویند حق معنی آن چیست گفت آنکه نیالایند خلقانرا بآلایش فراوان و او خود از همه پاک و شیخ گفت او سبحانست و پاکست از هرچ گویند و اندیشند و نود ونه نامست خدای را در قرآن و در توریة و در انجیل و در زبور و نام مهین سبحانست چون سبحان بگفتی همه بگفتی و چون همه بگویی و این نگفته باشی همه درین بسته است چون این بگفتی همه گشاده گردد و گناهان محو گردد و همچنانک پیرزنان تسبیحها دارند هزار دانه و یکی در سر آن کرده باشند و آنرا مؤذن گویند چون آن بگسلد همه رها آیدهمچنان باشد کی چون سبحان بگویی همه بیابی می در باید کوشید تا سبحان بسیار گفته شود جملۀ آفرینش سبحان الله می گویند لکن تو از غفلت که داری نمی شنوی آن هزار دستان کی از هزار گونه می الحان گرداند می سبحان گوید و لکن تو می الحان شنوی خدای تعالی می گوید وان من شییء الایسبح بحمده ولکن لاتفقهون تسبیحهم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş