حکایت شمارهٔ ۸۵
م محمد بن منور
0
Altın Yaprak
روزی شیخ براهی می گذشت کناسان مبرز پاک می کردند و آن نجاست بخیک بیرون می آوردند صوفیان چون آنجا رسیدند خویشتن فراهم گرفتند و می گریختند شیخ ایشان را بخواند و گفت این نجاست بزفان حال با ما سخنی می گوید بیک شب کی با شما صحبت داشتیم برنگ شما شدیم از ما بچه سبب می گریزید ما را از شما باید گریخت چون شیخ این سخن تقریر کرد فریاد از جمع برآمد و بگریستند وحالتها رفت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş