حکایت شمارهٔ ۹۱
م محمد بن منور
0
Altın Yaprak
در آن وقت کی شیخ بنشابور بود کسی کوزۀ آب بوی آورد و گفت بادی بر اینجا دم از بهر بیماری شیخ بادی برآن کوزه دمید و از آن مرد بستد و بخورد مرد گفت ای شیخ چرا چنین کردی گفت این باد کی برینجا دمیدیم درکون این شربت کسی جز ما نکشد اکنون فردا بازآی تا باد شفا بدودمیم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş