حکایت شمارهٔ ۹۶
م محمد بن منور
0
Altın Yaprak
در آن وقت کی شیخ قدس الله روحه العزیز بنشابور بود دختر علوی پیش شیخ درآمد و مادر و پدر این دختر سؤال کردندی از مردمان شیخ آن دختر را پیش خویش بنشاند و گفت این پوشیده از فرزندان پیغامبرست و شما دوستی او می کنید و در وقت صلوات دادن بر وی آوازها بلند می کنید اکنون برهان آن دعوی بنمایید که در حق جد او می کنید بنیکویی کردن شیخ جامه از سر برکشید و بدان دختر داد و آن جمع کی آنجا حاضر بودند موافقت کردند و دختر به مراد تمام رسید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş